• Archive
  • Contact
توضيحات :
<-Description->
منوي اصلي
درباره ما

حکایت و داستان کوتاه موجود در وبلاگ داستان های کوتاه , حکایت کوتاه و داستان کوتاه ,داستانک و ماجراهای کوتاه, ماجرا و ماجراها, حکایت و داستان کوتاه از خیرستان حوضچه معرفت : بسم رب الشهدا 24sms@p30mail.ir @@@@ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ ماجرای امتیازات خانواده شهدا با سخنان فرزند شهید همت , آیت الله مکارم شیرازی در مورد جنایات وحشتناک آل سعود , ماجرای آمریکایی مست در خرمشهر , ماجرای نشستن بر زمین آیت الله طالقانی بجای رو صندلی , سخنان آیت الله خامنه ای درباره شهادت شیخ نمر , حکایت کوتاه حسرت ، حکایت کوتاه خیرات ، حکایت کوتاه فدای پروانه! ، داستان کوتاه میخواهم معجزه بخرم ، فراموش نکنیم از کجا آمده ایم ، حکایت کوتاه جذابیت انسانی ، حکایت کوتاه من کی هستم ، حکایت کوتاه مادر ، حکایت کوتاه سیب قندک ، حکایت کوتاه بیسکوییت سوخته ، حکایت کوتاه عشق ، حکایت کوتاه شوخی کوچولو ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه محافظ ،داستان کوتاه محافظ ، داستان کوتاه فقط سه ، داستان کوتاه شما استثنایی هستید ، داستان کوتاه درخشش کاذب ! ، داستان کوتاه دو گدا ، داستان کوتاه فقط برو ! ، ، داستان کوتاه علت خلقت مگس ! ، داستان کوتاه چهار شمع ! ، داستان کوتاه سقراط و رمز موفقیت ، داستان کوتاه کاسه ی چوبی ، داستان کوتاه میخ های روی دیوار ، داستان کوتاه دوست دارم ، داستان کوتاه دو فرشته ، داستان کوتاه شرط عشق ، داستان کوتاه برای اولین بار ، ، حکایت کوتاه من عاشقش هستم ، داستان کوتاه آجر ، داستان کوتاه عمل، همراه علم ، داستان کوتاه شکر گزار باش رفیق ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه کیفیت ، آیت الله خزعلی مردی که فرزند راهش را تغییر نداد ، داستان کوتاه ملاقات با خدا ، داستان کوتاه ملاقات با خدا ، حکایت عارفان سرانجام بخل ، حکایت کوتاه خدا پشت پنجره ایستاده ! ، حکایت کوتاه امید ، حکایت کوتاه امید ، ماجرای آمریکایی مست در خرمشهر ، ماجرای نشستن بر زمین آیت الله طالقانی بجای رو صندلی ، نهری که از عسل شیرین تر و از شیر سفید تر ، داستان کوتاه موش و تله ، حکایت دختر فداکار ، حکایت کوتاهی از پاداش آخر سال ، حکایت کوتاه گلف باز ، حکایت کوتاه ساحل و صدف ، حکایت کوتاه عشق و ثروت و موفقیت ، حکایت کوتاه جعبه های سیاه و طلایی ، حکایت کوتاه شیطان ، حکایت کوتاه تکه ای که دوست نداری!؟ ، حکایت کوتاه شقایق ، حکایت کوتاه دو برادر ، دو برادر ، حکایت کوتاه مردی که فریاد میزند ترزا ، حکایت کوتاه فدای پروانه! ، حکایت کوتاه عشـــــــــق بـــــی پــایــان ، حکایت کوتاه فدای پروانه! , حکایت کوتاه نامه ای به خدا ، داستان کوتاه مردی فرزند نداشت و مرد ، داستان کوتاه موش و تله ، داستان کوتاه مردی فرزند نداشت و مرد ، داستان کوتاه خبر بد چگونه برسانیم؟ ، داستان کوتاه پیرمرد ، داستان کوتاه ساعت گمشده کشاورز ، داستان کوتاه پسر دختر ، داستان کوتاه سه پرسش ، داستان کوتاه اشک و شاد ، داستان کوتاه اسب پیر ، حکایت و داستان کوتاه از راه افزایش محبت در خانواده ، حکایت کوتاه مادربزرگ ، حکایت و داستان کوتاه از وظيفه والدین در فصل شروع امتحانات ، حکایت و داستان کوتاه از ویژگی مسئول خانواده ، حکایت و داستان کوتاه از مسئولیت خانواده ، حکایتی کوتاهی از آداب و احکام اعتکاف ، حکایت کوتاهی از مسئولیت مرد در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده , حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاه برای زائران پیاده حسینی ، حکایت کوتاهی از شام غریبان ، حکایت کوتاهی از آنچه که باید هر روز دید ، حکایت کوتاهی از حافظ شیرازی یا لسان الغيب ، حکایت کوتاهی از ایام سوگواری حسینی ، حکایت کوتاه بايد حرکت کنی، همه چی به حرکت تو وابسته است. ، حکایت کوتاهی از عاشورا ؛ صدای پای کربلا میآید ، روايتی آموزنده از امام جواد (ع) , حکایت کوتاهی از یادی از اهل بهشت زهرا , حکایت کوتاهی از نیاز انسان به دعا , حکایت کوتاهی از امام حسن عسگری (ع) ، حکایت کوتاهی از علاقه به بازیگری , حکایت کوتاهی از سه آتش سوزی , حکایت کوتاهی از سال 95 ، ماجرای از شهادت فاطمه زهرا (س) ، چگونه به کودکانمان کمک کنیم تا خود تکلیفشان انجام بدهند ، داستان عشق به هدف ، تغذیه بچه , ماجرای ماندگاری اثر عطر در زندگی , بهترين موقعيت براي استراحت و تماشاي فيلم و سریال ، بهترین سرگرمی فرزندان , راهکارهایی برای تفریحات کم هزینه ، داستان شهادت امام حسن عسگری ع ، داستان کوتاه بوی بهشت میآید ، نهری که از عسل شیرین تر و از شیر سفید تر ، مجاهدان بدون مرز را بیشتر بشناسید ، ماجرای ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حدادعادل ، نمونه سوال مبانی حکومت اسلامی ارشد ، نمونه سوال کارمندیابی انتخاب و توسعه منابع انسانی ، بسم رب الشهدا ، ماجراهای نماز شهید صیاد شیرازی , شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد , ماجراهای شعر بوشهری چقدره , ماجرای چارچار یا سردترین هفته زمستان , پست ویژه مادر ,امتحان ,کد یا مهدی موس برای وبلاگ ,کد یا مهدی موس برای وبلاگ , سلام لطفا بخونیین متاسفانه ... . فیلتر شدن اشتباهی ثامن بلاگ , سرگذشت قوم ثمود , ماجرای اصحاب کهف , ماجرای خلقت انسان , ماجرای حضرت نوع ع ,ماجرای دعای کشتی شکستگان , ماجرای دعای کشتی شکستگان , ماجرای رعایت عدالت , ماجرای امام زین العابدين ع و مرد دلقک ,ماجرای امید بخش ترین آیه قرآن , ماجرای واقعی اتاق سی سی یو , ماجرای گربه‌ای كه زمان مرگ بیماران را پیش‌بینی می‌كند , واقعی پیرزن بغضش گرفته , ماجرای شام آخر. نويسنده نمايش , ماجرای واقعی زیبا ,ماجرای واقعی علم و مسیح ,ماجرای واقعی پنی سیلین ,ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا ,ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا ,ماجرای خیرات زیبا ,ماجرای همراز یكدیگر باشیم ,ماجرای جالب امتحان دامادها !! ,ماجرای جالب امتحان دامادها !! ,ماجرای واقعی جواب دندان شکن ,ماجرای واقعی ما ایرانی ها ,ماجرای واقعی آرتور اش ,آموزش داستان نویسی - - الفبای قصه نویسی ,آموزش داستان نویسی - ویژگیهای یك قصه خوب كدامند؟ ,آموزش داستان نویسی - چه موضوعهایی را برای داستان انتخاب كنیم؟ ,آموزش داستان نویسی - ویژگیهای یك نثر خوب داستانی ,سخن کفار بزودی قبر زينب[ع] را هم نبش مي‌کنيم ,ماجرای عیب کوچولوی یک عروس ,ماجرای سه بی گناه ,ماجرای معامله شوخی بردار نیست ,ماجرای یک مشت شکلات ,ماجرای غریق نجات ,ماجرای تصمیم کبری ,امتحان شکرا ,ماجراي نبش قبر حضرت رقيّه(ع) ,داستان طنز تصمیم کبری ,همسر گمشده , داستان ازدواج ملا نصر الدین ,داستان یه خفت جوراب زنانه ,داستان طنز لالایی , داستان طنز لالایی ,داستان طنز تفاوت زن قدیم و زن جدید ,داستان جالب لحظه های عاشقانه ,داستان کوتاه مادرزن و دامادها ,داستان کوتاه چند میفروشی ,داستان کوتاه اعتراف ,داستان کوتاه چگونه میتوانم مثل تو باشم ,داستان کوتاه چگونه میتوانم مثل تو باشم ,داستان کوتاه پزشک و سه مریض ,داستان کوتاه پزشک و سه مریض ,داستان کوتاه ما چقدر زود باوریم ,داستان کوتاه چند می فروشی ,داستان کوتاه معصومیت کودکانه ,داستان کوتاه معصومیت کودکانه ,داستان کوتاه ذکاوت ابو علی سینا ,داستان کوتاه تصور کن برنده هشتاد شش هزار چهارصد دلار شده اید ,ماجرای تدبیر درست ,ماجرای من اینجا مسافرم ,ماجرای کوتاه جواب دکتر حسابی ,ماجرای کوتاه اوج بخشندگی , داستان کوتاه از گابریل گارسیا مارکز ,داستانی تکان دهنده از امام علی ع ,داستان کوتاه ثروتمند شدن بخاطر نگهداری از پدر ,ماجرای ثروتمند شدن بخاطر نگهداری از پدر ,داستان کوتاهی از ابو مسلم خراسانی ,داستان کوتاه گریه ,ماجرای کوتاه حاضر جوابی های کودکانه ,داستان کوتاه شکل خدایی ,داستان کوتاه بوم خاکستری ,داستان کوتاه طرح واکسن ,داستان کوتاه یک شیشه مشروب ,داستان کوتاه سرباز معلول ,داستان هرگز زود قضاوت نکن ,داستان کوتاه من اینجا مسافرم ,داستان کوتاه فکر اقتصادی ,داستان کوتاه گفتگوی بین بچه شتر و مادرش ,داستان کوتاه ماهیگیری ,داستان کوتاه ماهیگیری ,داستان کوتاه شگرد اقتصادی ملا نصرالدین ,داستان کوتاه قصاب و سگ ,داستان کوتاه خال در ادبیات ,داستان کوتاه مشتری خود را بشناید ,داستان کوتاه شرلوک هلمز ,داستان کوتاه شرلوک هلمز ,داستان کوتاه ابراز عشق ,داستان کوتاه ابراز عشق ,داستان کوتاه کیف پول ,داستان کوتاه پیرزن تنها ,داستان کوتاه مادر ,داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان است , داستان کوتاه بوم خاکستری ,داستان کوتاه قدرت حافظه ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه یک گام هرچند کوچک ,داستان طنز آزادی ,داستان کوتاه بیل گیتس در رستوران ,داستان کوتاه استاد اصولا منطق چیست؟ , داستان کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,داستان کوتاه شرف ,داستان کوتاه رستوران مبتکر ,داستان کوتاه خروس , داستان کوتاه آرزو , ما چقدر زود باوریم , داستان کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,ماجرای کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,داستان کوتاه عاشق برنمی گردد , داستان کوتاه عشق چیست؟ , دوستان قدیمی امام خمینی در حرم امام علی گرد هم اند , یک مرجع بزرگ( امام خمینی ره )در خدمت چند نوجوان , دستور پزشک به امام خمینی در مقابل نخوردن دارو , ماجرای این همه مال ننه ات! , سخن امام خمینی به نوه شان که از جبهه برگشته ,شعر امام برای فلاسفه ایرونی ,شعر مرحوم واعظ برای امام خمینی ره , توصیه امام خمینی ره به مراقبت از شعرا , عشق امام خمینی ره به ورزش , عشق امام خمینی به بازو کشتی گیر , ورزش امام خمینی ره , ورود به اتاق امام خمینی ره , ماجرای عطر امام خمینی ره , امام همیشه لبخند داشت , ماجرای جواب علی به امام امروز بوسم تلخ است ,ماجرای جواب امام من هیچی ندارم , ماجرای اختلافات , ناسازگاری , ناسازگاری , چرا سعی می کنیم از اختلاف بپرهیزیم؟ , کاربرد قدرت در حل مناقشات , روش شماره 1: تو می بری، همسرت می بازد , روش شماره 2 حل مشکلات: شما می بازید، همسرتان می برد , روش شماره 3 حل اختلافات: هر دو نفر برنده می شوید,نگاهی مثبت به اختلافات , رفتار امام با کودکان , نامه امام به دانش آموزان سرخ پوست آمریكا ,السلام , داستان مولانا و شمس تبريزي یکی بود ، یکی نبود ,کشف راز گرم شدن حمام شیخ‌بهایی با یک شمع , دولت حوضچه آرامش بسازد , دولت حوضچه آرامش بسازد , تلاش در راه تنقيح قلمرو فلسفه دين , رسالت فلسفه دين , آب كوزه و آب دريا , مشكل بزرگ برخى از ارباب فلسفه دين , نگاهى به فلسفه دين نورمن. ال. كيسلر , كتاب فلسفه دين «جان هيك‏» ,گستره فلسفه دين اسلام , حكمت چيست؟ معرفت چيست؟ فطرت چيست؟ , معرفت چيست ؟ , فطرت چيست؟ , ماجراهای معرفت‌شناسی , انگیزهٔ معرفت‌شناسی , ماجراهای تاملاتی در تعامل علم و قدرت , چه کسانی راه خیر و خوبی را می بندند؟ , بهترین زمان ازدواج , داستان عشق , موضوعی که به پادگان الغدیرناوتیپ13امیرالمومنین(ع)واقع درنزدیکی بندرامام مربوطه , شرح عملیات تفحص پیکر دو شهید , ﻣﺴﺎﻓﺖ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻗﺒﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﯿﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍﻉ ﻭﺑﺮﺍﺩﺭ , در مورد رمان گرترود نوشته هرمان هسه , چطور فیلم دینی بسازیم , آرزوهای کوچک ولی شیرین , سوپرمن , با وجود یوسف،عاقبت همه ختم به خیر است... , سفره ي هفت سين شامل چه چيز هايي مي شود؟ ,ماجرای خروس خان , معلم به بچه ها گفت , سن تمييز , معجزه های دین مبین اسلام انگار باید پس از 14 قرن کشف شوند , ملاعباس چاوشی , سخن پوتین درباره رهبر معظم ما , سلامی به غایت که منتظر آمدنش هستیم جانم فدات ,خدا یاریم کند , آب گرم با معده خالی , یادی ازگذشته براى فريفتگان فرهنگ غرب , نقش سردار
مطالب این وبلاگ چگونه می بینید



آخرين مطالب
محبوب ترین ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 9801
بازدید دیروز : 253
بازدید کل : 37622
تعداد مطالب : 317
تعداد نظرات : 7
کاربران عضو شده : 6
1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/17 - 09:29

سالوادوره درجه دار ارتش و محافظ رئيس ستاد ارتش ژنرال مانلو گابريلا بود.دستور اين بود که در طول روز يعني از وقتي که ژنرال به ستاد ارتش مي آمد و تا ساعت سه عصر که به خانه مي رفت سالوادوره حتي لحظه اي از ژنرال گابريلا جدا نشود. در حقيقت بايد مثل سايه همراهش حرکت مي کرد.چند وقتي بود که ترور فرماندهان ارتش شروع شده و جان ژنرال هم در خطر بود.!
آن روز اما از همان اول صبح که سالوادوره جلو ژنرال پا کوبيد و سلام نظامي داد احساس کرد ريگي در کفشش وجود دارد.در طول دو -سه ساعت بعد چند مرتبه سعي کرد با ثابت نگه داشتن انگشتانش ريگ را گوشه کفش گير بيندازد تا پايش را اذيت نکند.
اما اين فرمول هم هر مرتبه فقط چند دقيقه مفيد بود و دوباره ريگ پايش را اذيت مي کرد .
سرانجام نزديک ساعت ?? ظهر که ژنرال مشغول سخنراني براي افسران بود سالوادوره که طبق دستور بايد درست پشت سر گابريلا مي ايستاد از فرصت استفاده کردو خم شد تا ريگ را از کفش خارج کند که ناگهان يک گلوله از بالاي سر خم شده درجه دار گذشت و توي مغز ژنرال نشست.!
براي ژنرال مراسم تدفين خوبي برگزار شد اما هيچ کس نفهميد که آن روز سالوادوره ريگي توي کفش داشت.




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/16 - 10:52

يک روز صبح به همراه يکي از دوستان آرژانتيني ام در بيابان " موجاوه " قدم مي زديم که چيزي را ديديم که در افق مي درخشيد . هرچند مقصود ما رفتن به يک " دره " بود ، براي ديدن آنچه آن درخشش را از خود باز مي تاباند ، مسير خود را تغيير داديم .
تقريباً يک ساعت در زير خورشيدي که مدام گرم تر مي شد راه رفتيم و تنها هنگامي که به آن رسيديم توانستيم کشف کنيم که چيست . يک بطري نوشابه خالي بود و غبار صحرايي در درونش متبلور شده بود .
از آن جا که بيابان بسيار گرم تر از يک ساعت قبل شده بود ، تصميم گرفتيم ديگر به سمت " دره " نرويم . به هنگام بازگشت فکر کردم چند بار به خاطر درخشش کاذب راهي ديگر ، از پيمودن راه خود باز مانده ايم ؟ اما باز فکر کردم ، اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم چطور مي فهميديم فقط درخششي کاذب است ؟

نکته اخلاقي : هر شکست لااقل اين فايده را دارد ، که انسان يکي از راه هايي که به شکست منتهي مي شود را مي شناسد .



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/16 - 07:20

يكي از شاگردان شيوانا هميشه روي تخته سنگي رو به افق مي نشست و به آسمان خيره مي شد و كاري نمي كرد. شيوانا وقتي متوجه بيكاري و بي فعاليتي او شد كنارش نشست و از او پرسيد چرا دست به كاري نمي زند تا نتيجه اي عايدش شود و زندگي بهتري براي خود رقم زند.

شاگرد جوان سري به علامت تاسف تكان داد و گفت: «تلاش بي فايده است استاد! به هر راهي كه فكر مي كنم مي بينم و مي دانم كه بي فايده است. من مي دانم كار درست چيست اما دست و دلم به كار نمي رود و هر روز هم حس و حالم بدتر مي شود!»

شيوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش كوبيد و گفت: «اگر مي داني كجا بروي خوب برخيز و برو! اگر هم نمي داني خوب از اين و آن، جهت و سمت درست حركت را بپرس و بعد كه جهت را پيدا كردي آن موقع برخيز و در آن جهت برو! فقط برو و يكجا منشين! از يكجا نشستن هيچ نتيجه اي عايد انسان نمي شود. فرقي هم نمي كند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داري در حين فعاليت و كار به آنها فكر كن! اگر مي خواهي معناي زندگي را درك كني در اثناي كار و تلاش اين معنا را درياب. مهم اين است كه دائم در حال رفتن به جلو باشي! پس برخيز و راه برو!»


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/16 - 06:20

غلامي کنار پادشاهي نشسته بود. پادشاه خوابش مي آمد، اما هر گاه چشمان خود را مي بست تا بخوابد، مگسي بر گونه او مي نشست و پادشاه محکم به صورت خود مي زد تا مگس را دور کند.

مدتي گذشت، پادشاه از غلامش پرسيد:«اگر گفتي چرا خداوند مگس را آفريده است؟» غلام گفت: «مگس را آفريده تا قدرتمندان بدانند بعضي وقت ها زورشان حتي به يک مگس هم نمي رسد.»




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 10:09


مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بيا تا راز موفّقيت را به تو بگويم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوي رودخانه او را همراهي کند. جوان با او به راه افتاد.

به لبهء رود رسيدند و به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانهء آنها رسيد. ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوي بود که او را نگه دارد.

مرد جوان آنقدر زير آب ماند که رنگش به کبودي گراييد و بالاخره توانست خود را خلاصي بخشد.همين که به روي آب آمد، اوّل کاري که کرد آن بود که نفسي بس عميق کشيد و هوا را به اعماق ريه فرو فرستاد.

سقراط از او پرسيد، "زير آب که بودي، چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟" گفت، "هوا."سقراط گفت، "هر زمان که به همين ميزان که اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي، تلاش خواهي کرد که آن را به دست بياوري؛ راز ديگر ندارد."



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 09:49

پيرمردي ضعيف و رنجور تصميم گرفت با پسر و عروس و نوه ي چهارساله اش زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد، چشمانش تار شده بود و گام هايش مردد و لرزان بود.
اعضاي خانواده هر شب براي خوردن شام دور هم جمع مي شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برايش مشکل مي ساخت. نخود فرنگي ها از توي قاشقش قل مي خوردند و روي زمين مي ريختند.يا وقتي ليوان را مي گرفت شير از داخل آن به روي ميز مي ريخت. پسر و عروسش از آن همه ريخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت بايد فکري براي پدر کرد. به قدر کافي ريختن شير و غذا خوردن پر سر و صدا و ريختن غذا بر روي زمين را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر براي پير مرد در گوشه اي از اتاق ميز کوچکي قرار دادند. در آنجا پيرمرد به تنهايي غذايش را مي خورد، در حالي که ساير اعضاي خانواده سر ميز از غذايشان لذت مي بردند و از آنجا که پيرمرد يکي دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه اي چوبي به او غذا مي دادند.


گهگاه آنها که چشمشان به پيرمرد مي افتاد و متوجه مي شدند همچنان که در تنهايي غذا مي خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چيزي که اين پسر و عروس به زبان مي آوردند تذکرهاي تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال يا ريختن غذا به او مي دادند.
اما کودک ? ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. يک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازي با تکه هاي چوبي ديد که روي زمين ريخته بود. پس با مهرباني از اوپرسيد:
پسرم داري چي مي سازي؟

پسرک هم با ملايمت جواب داد: يک کاسه ي چوبي کوچک. تا وقتي بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندي زد و به کارش ادامه داد.



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 07:48

زن و شوهر جواني سوار بر موتور سيکلت در دل شب مي راندند.
آنها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند...
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم.
مرد جوان: نه، اين جوري خيلي بهتره!
زن جوان: عزيزم خواهش ميکنم، من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب، اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم؛ حالا مي شه يواش تر بروني؟

مرد جوان: مرا محکم بگير.
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواش تر بروني؟
مرد جوان: باشه، به شرط اينکه کلاه کاسکت رامنو بر داري و روي سرت بذاري؛ آخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه!
.
.
.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: بر خورد يک موتور سيکلت با ديوار ساختماني، حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند وديگري در گذشت...
مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهي يافته بود، اما بدون اينکه همسرش را مطلع کند ،با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار جمله ي "دوستت دارم " را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 06:47

دختر جواني چند روز قبل از عروسي اش،آبله ي سختي گرفت و بستري شد. نامزد او به عيادتش رفت و ميان صحبت هايش از درد چشم خود ناليد.
بيماري زن شدت گرفت وآبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش مي رفت و همچنان از درد چشم مي ناليد.موعود عروسي فرا رسيد...

زن نگران صورت خود،که آبله آن را از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم مي گفتند: چه خوب ! عروس نازيبا،همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.
20 سال بعد از ازدواج،زن از دنيا رفت. مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند!
مرد گفت: من کاري جز شرط عشق به جا نياوردم.
معيار خدا براي سنجش روح ها ، ميزان توانايي آنها در خُرسند ساختنِ بهترين فرشته اش يعني «عشق»است.



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 05:46

مرد مسني به همراه پسر جوانش در قطار نشسته بود قطار شروع به حرکت کرد به محض شروع حرکت قطار آن پسر جوان که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد دستش را از پنجره بيرون برد ودر حالي هواي در حال حرکت را با لذت لمس ميکرد فرياد زد : پدر نگاه کن درختان حرکت ميکنن ! مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين کرد .
کنار مرد جوان ؛زوج جواني نشسته بودند که حرفهاي پدر و پسر را مي شنيدند و از حرکات پسر جوان که مانند يک کودک رفتار مي کرد ؛ متعجب شده بودند !
ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد : پدر نگاه کن ؛درياچه و ابرها با قطار حرکت مي کنن!
زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي کردند .
باران شروع شد و چند قطره روي دست مرد جوان چکيد . او با لذت آنرا لمس کرد و چشمهايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه کن ؛بارون مي باره آب روي دست من چکيد .
آن زوج جوان ديگر طاقت نياوردند و از مرد مسن پرسيدند : چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشک مراجعه نمي کنيد ؟
مرد مسن لبخندي زد و گفت: ما همين الان داريم از بيمارستان بر مي گرديم . امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي تواند ببيند .


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/15 - 02:42

من عاشقش هستم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.


از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.
تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی

با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت ...

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

من عاشقش هستم.

اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 15:37

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و امدي ميگذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارک شده در کنار خيابان، يک پسربچه پاره آجري به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد. او پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد اتومبيلش صدمه ي زيادي ديده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختي تنبيه کند...
پسرک گريان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي که برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت:" اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور ميکند، هرچه منتظر ايستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسي توجه نکرد . برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش افتاده ومن زور کافي براي بلند کردنش ندارم براي اينکه شمارا متوقف کنم ، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده کنم . "
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت... برادر پسرک را روي صندليش نشاند ، سوار ماشينش شد و به راه افتاد.
در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !!!


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 15:21

براي تعمير ديگ بخار يک کشتي عظيم بخاري، از يک متخصص دعوت کردند.
وي پس از آنکه به توضيحات مهندس کشتي گوش داد و سوالاتي از او کرد، به قسمت ديگ بخار رفت. نگاهي به لوله هاي پيچ در پيچ کرد و چند دقيقه به صداي ديگ بخار گوش داد و در نهايت، چکش کوچکي را برداشت و با آن ضربه اي به شير قرمز رنگي زد...
ناگهان موتور بخار به طور کامل به کار افتاد و عيب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پي کار خود رفت.
روز بعد صاحب کشتي يک صورتحساب هزار دلاري دريافت کرد ، متعجب شد و گفت که اين متخصص بيش از پانزده دقيقه در موتور خانه ي کشتي وقت صرف نکرد، پس اين صورتحساب هزار دلاري براي چيست؟!

آنگاه از او صورت ريز هزينه ها را درخواست کرد و متخصص اين صورتحساب را برايش فرستاد:
بابت ضربه زدن با چکش:0/5 دلار
بابت دانستن محل ضربه:999/5 دلار!!!
نتيجه:
آنچه شما را به نتيجه ي مطلوب مي رساند، الزاماً نه تلاش و فعاليت سخت و طاقت فرساست، بلکه آگاهي و اطلاع از چگونگي انجام دقيق و درست کار هاست.




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 10:00

پيره زني براي سفيدکاري منزلش، کارگري را استخدام کرد. وقتي کارگر وارد منزل کارگر شد، شوهر پير و نا بيناي او را ديد و دلش براي اين زن و شوهر پير سوخت ؛ اما در مدتي که در آن خانه کار مي کرد متوجه شد که پيرمرد، انساني بسيار شاد و خوش بين است.
او در حين کار،با پير مرد صحبت مي کرد و کم کم با او دوست شد. در اين مدت او به معلوليت جسمي پيرمرد اشاره اي نکرد. پس از پايان سفيدکاري، وقتي کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پيرزن متوجه شد هزينه اي که در آن نوشته شده خيلي کمتر از مبلغي است که قبلا توافق کرده بودند...

پيرزن از کارگر پرسيد: شما چرا اين همه تخفيف به ما مي دهيد؟
کارگر جواب داد: من وقتي با شوهر شما صحبت مي کردم خيلي خوشحال مي شدم و از نحوه ي بر خورد او با زندگي، متوجه شدم که کار و زندگي من، آنقدر هم که فکر مي کردم سخت و بد نيست! به همين خاطر به شما تخفيف دادم تا از او تشکر کنم.
پيرزن از تحسين پيرمرد و بزرگواري کارگر منقلب شد و اشک از چشمانش جاري شد،زيرا او مي ديد که کارگر فقط يک دست دارد.
براي آنچه که داريد شکر گزار باشيد،
تا چيزي هاي خوب ديگري به سويتان جذب شود.




برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 08:45

درباره ي کيفيت محصولات و استانداردهاي کيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايم . اين داستان هم که در مورد شرکت کامپيوتري " اي.بي.ام" اتفاق افتاده ، در نوع خود شنيدني است :
چند سال پيش ، شرکت آي.بي.ام تصميم گرفت که توليد يکي از قطعات کامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد . در مشخصات توليد محصول نوشته بود :
"سه قطعه ي معيوب در هر هزار قطع? توليدي قابل قبول است . "


هنگامي که قطعات توليد شدند و براي آي.بي.ام فرستاده شدند ، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون:
"مفتخريم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحويل ميدهيم. براي آن سه قطع? معيوبي که هم خواسته بوديد ، خط توليد جداگانه اي درست کرديم و آنها را هم ساختيم! اميدواريم اين کار رضايت شما را فراهم سازد."



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 08:45

درباره ي کيفيت محصولات و استانداردهاي کيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايم . اين داستان هم که در مورد شرکت کامپيوتري " اي.بي.ام" اتفاق افتاده ، در نوع خود شنيدني است :
چند سال پيش ، شرکت آي.بي.ام تصميم گرفت که توليد يکي از قطعات کامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد . در مشخصات توليد محصول نوشته بود :
"سه قطعه ي معيوب در هر هزار قطع? توليدي قابل قبول است . "


هنگامي که قطعات توليد شدند و براي آي.بي.ام فرستاده شدند ، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون:
"مفتخريم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحويل ميدهيم. براي آن سه قطع? معيوبي که هم خواسته بوديد ، خط توليد جداگانه اي درست کرديم و آنها را هم ساختيم! اميدواريم اين کار رضايت شما را فراهم سازد."



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/13 - 16:49

آیت الله خزعلی مردی که فرزند راهش را تغییر نداد

او هرگز از قدرت و نفوذش استفاده نکرد و حتی فرزند وی(مهدی خزعلی) در جریان فتنه ۸۸ دستگیر شد و به حکم دادگاه به زندان رفت ولی از نفوذش برای آزادی فرزندش سوء استفاده نکرد.
آیت الله خزعلی مردی که فرزند راهش را تغییر نداد
گروه سیاسی

- آیت الله ابولقاسم خزعلی که عمری را در راه اسلام سپری کرد در سال ۱۳۰۴ در بروجرد بدنیا آمد. تحصیلات حوزوی را در مشهد و سپس قم نزد بزرگانی چون امام خمینی و آیت الله بهجت گذراند. او در تمام دوران فعالیت سیاسی اش تحت تاثیر دیگران نبود و مسیر مستقل خودر ا دنبال می کرد.

به گزارشافکارخبر، او که ۲۰ سال عضو شورای نگهبان و همچنین خبرگان رهبری بود، بنیاد بین المللی غدیر را نیز پایه گذاری کرد. وی در ابتدای انقلاب اسلامی از تدوین کنندگان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود.

در سال ۸۴ از حامیان محمود احمدی نژاد بود و در سال ۸۸ نیز در برابر فته ایستادگی کرد. او هرگز از قدرت و نفوذش استفاده نکرد و حتی فرزند وی(مهدی خزعلی) که در جریان ۸۸ دستگیر شد بارها به حکم دادگاه به زندان رفت. او پس از اثبات دخالت فرزندش در فتنه ۸۸ از مواضع فرزندش اعلام برائت کرد.

آیت الله خزعلی ۴ فرزند (دو دختر و دو پسر) دارند. یکی از دخترهای ایشان رییس دانشگاه الزهرا است و دیگری رییس شورای فرهنگی اجتماعی زنان و خانواده است. او در سن ۹۰سالگی دار فانی را وداع گفت.







برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/13 - 11:48

ظهر يک روز سرد زمستاني وقتي اميلي به خانه برگشت در پشت خانه اش پاکت نامه اي را ديد که نه تمري داشت و نه مهر اداره ي پست روي آن بود ! فقط نام و آدرسش روي پاکت نوشته شده بود . او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ي داخلش را خواند:
((اميلي عزيز عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات کنم.))
با عشق، خدا...

اميلي همان طور که با دستان لرزان نامه را رويميز مي گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا مي خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمي نبود ! در همين فکر هابود که ناگهان يخچال خالي آشبزخانه را به ياد آورد و با خود گفت :من که چيزي براي پذيرايي ندارم.سپس نگاهي به کيف پولش انداخت او فقط 5دلار و 40 سنت داشت . با اين حال به سمت فروشگاه رفت...يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد .
وقتي از فروشگاه بيرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برگردد و عصرانه را حاضر کند. در راه بازگشت زن و مردي فقيري را ديد که از سرما ميلرزيدند . مرد فقير به اميلي گفت :خانم ما خانه و پولي نداريم .بسيار سردمان است و گرسنه هستيم.آيا امکان دارد به ما کمک کنيد؟
اميلي جواب داد:متاسفم من ديگر پولي ندارم واين نان و شير را هم براي مهمانانم خريدام.
مرد گفت : بسيار خوب خانم متشکرم. وبعد دستش را روي شانه ي همسرش گذاشت وبه حرکت ادامه دادند.
همانطور که مرد وزن فقير در حال دور شدن بودند اميلي درد شديدي را در قلبش احساس کرد .به شرعت دنبال آنها دويد وگفت :آقا ،خانم ، خواهش ميکنم صبر کنيد . وقتي اميلي به آن زن ومرد فقير رشيد ، سبد غذا را به آنها داد وبعد کتش را در آورد و روي شانه هاي زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برايش دعا کرد.وقتي اميلي به خانه رسيد ، يک لحظه ناراحت شد ؛چون خدا ميخواست به ملاقاتش بيايد و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت . همانطور که در را باز ميکرد ،پاکت نامه ي ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز کرد :
"اميلي عزيز ،از پذيرايي خوب و کت زيبايت متشکرم ."
با عشق ،خدا



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/13 - 09:46

سرانجام بخل
null
آورده اند که مردی بود بخل ، نام وی شداد . مال بسیار جمع کرده بود و یک لقمه به خوشدلی نمی خورد . چون وفات کرد زنش شوهری کرد . آن شوهر دست در نهاد و مال شداد به اسراف خرج می کرد . روزی زن آب در چشم بگردانید (907) و گفت : شداد این مال جمع کرده بود و یک لقمه به خوشدلی نخورد .
شوهرش گفت : نوشش مباد آنچه خورد . کاشکی آنچه خورد ، نخوردی و از برای ما بگذاشتی . شداد را شریکی بود . او نیز بخیل بود . خبر به وی رسید . دست در نهاد و مال را صرف می کرد و هر روز دعوتی می ساخت و می گفت : کلوا قبل ان یاءکل بعل زوجة شداد . بخورید پیش از آنکه شوهر زن شداد بخورد .

حکایات عارفان


برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/12 - 22:42

خدا پشت پنجره ایستاده

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد



مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شستبعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره



برچسب‌ها :

1 2 3 4 5
نويسنده : عباس،عبدصالح،شما هم میتوانید مطلب بفرسید | دسته بندي : <-ArchiveEntryCategory->, | نسخه قابل چاپ | اشتراک گذاری :

تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/12 - 15:10



این تصویر یکی از تصاویر ماندگار تاریخ انقلاب است. در این تصویر زمانی که اعضای مجلس خبرگان قانون اساسی برای مذاکرات پیش نویس این قانون وارد ساختمان مجلس موسسان سابق می شوند ، مرحوم طالقانی رحمه الله علیه همانگونه که در تصویر ملاحظه می کنید روی زمین می نشیند و وقتی سایرین بویژه مرحوم شهید بهشتی اصرار میورزند که آیت الله در جایگاه پیش بینی شده قرار گیرد ، مرحوم طالقانی میفرماید کسی که روی این صندلی های راحت نشست نمی تواند قانونی بنویسد که بدرد روی زمین نشستگان بخورد.




برچسب‌ها :